داستانك |
|
|
|
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
|
شماره دو |
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
|
شماره سه |
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه
در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را
گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن! |
شماره چهار |
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت،
ازش خوب پرستاري كن!. |
شماره پنج |
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد. |
شماره شش |
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه
دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند. |
بقيش |
بقيش را بعداً ميگم تا باز هم بيايي، فقط شمارة آخري را كه خواندي حفظ كن، اگه نميتوني يك جي پنج بخر! |